|
۱۳۸٧/۱/٥
گفتگوی نوروزی ترانه بازی با " فرید زلاند "
*** انتشار گفتگوی نوروزی ترانه بازی با فرید زلاند در وبلاگ جایگزین ترانه بازی به آدرس *** Http://TaranehBazi.BLOGFA.Com ***
۱۳۸٦/۱٢/٢٤
زمان بی زمانی است
*** در آستانه ی بهاری دیگر برای یافتن بهانه ای تازه نوروز هشتاد و هفت همراه با سبد سبد گل گویه های شاعـر همیشه عاشق استاد اردلان سـرفراز در پرده ای دیگر از صداقتِ ترانه تازه می شویم ... می روئیـــم و به گــُـل می نشینیم *** نوروز ۸۷ در " ترانه بازی " همراه با انتشار مصاحبه ی اختصاصی و خواندنی استاد " اردلان سرفراز " گفتگوی نوروزی با هنرمند محبوب " فرید زلاند " انعکاس آخرین اخبار و حواشی " ترانه ی نوین " *** شاد باشید ***
۱۳۸٦/۱۱/٤
مصاحبه ی اختصاصی ترانه بازی با استاد اردلان سرفراز ؛ ( ۲ )
*** بی پرده و با افتخار و برای آغاز از کلام شاعر وام می گیریم و باز از ریشه آغاز می کنیم که در همیشه ی سرزمین زادگاهِ شاعر است، از جاده های جنگلی ِ باران ِ رو به تشنگی ِ شنزار تا سواحل ِ عطش، جایی میان ساحل و شن باد های کویری ، از زادگاهِ شاعر؛ برای من و مایی که دیریست راه را نمی شناسیم چه موهبتی بهتر از این، که روح ِ خود را به دستِ کلام ِ داغ ِ کویری ِ شاعر بسپاریم؟ کلامی که ما را به سرزمین ِ خشکسالی ِ جاوید، به سرزمین ِ تشنه - داراب - می برد. به مهمانی ِ تابستانی ِ باغی که باغ بوده، باغی که باغ بود و دیگر نیست! ؛ وشاعر دل پاکِ ما، چه مهربانانه کام ِ خشک و دل های سوخته ی مارا به مهمانی ِ چشمه و باغستان، سیراب و با طراوت خواهد کرد؛ استاد اردلان سرفراز، شاعر ِ همیشه صادق و همیشه استوار در رجعتی دیگر بار به ریشه ی تولد شعر ِ خویش - که تولد خودِ شاعر است - ، ما را در این شکسته زورق طلایی نا خدا می شود تا که عاشقانه دل به دریا بزنیم و با هر خروش از امواج بی پایان اندیشه های والای شاعر، در عبور از طوفان دریاها به قدر ِ جرعه ای از زلال بی کران افکار او در جام خالی ِ داشته هایمان برگیریم؛ *** استاد اردلان سرفراز، بزرگ ترانه سُرای بیدار و محبوبِ سرزمین عزیزمان در غربت و در مصاحبه ای اختصاصی با پایگاهِ ترانه بازی امکان بیان دیدگاه، پرسش و نظراتِ یاران ِعزیز در این زمینه به وسیله ی پست الکترونیکِ TaranehBazi@yahoo.com مهیا می باشد شاد باشید
۱۳۸٦/۱٠/۱٢
خبر درگذشت اریک آرکانت ، تنظیم کننده ی قدیمی
در گذشت اریک آرکانت (آهنگساز و تنظیم کننده ی خوب فرانسوی) و تنظیم کننده ی آثاری چون صدای بارون، مرحم، دیوار، تکیه گاه، خلوت، شاعر، گمشده، مادر بزرگ، عاشق می شم، دیوانه ی عاشق، عاشقونه، مادر، کویر ، اسیر ، چشمه،Far away، نازی ناز کن ، میلاد ، باد و بیشه ، شب زخمی ، پیچک ، خالی ، دلک من ، خوب بد و برخی دیگر از آثار خوب موسیقی ایرانی را تسلیت می گوییم. اردلان سرفراز، داریوش اقبالی و فرید زولاند *** 
اريک آرکانت در بيست و ششم دسامبر هزار و نهصد و سی هشت در گوادلوپ فرانسه چشم به جهان گشود، «موريس» پدر و «لوگرس» مادر مهربان او بودند، وی سه خواهر و يک برادر دارد.اريک دوازده ساله بود که بهمراه خانواده اش به پاريس نقل مکان کرد. موريس مدير دبيرستانی در گوادلوپ بود که در پاريس نيزهمان کاررا ادامه داد. لوگراس مادر اريک به من گفت که اريک سه ساله بود که با واژگون کردن ليوانهای فلزی مان، به زدن تومبا مشغول شد. وقتی اين موضوع را از اريک مي پرسم مي گويد که اين را من نمي دانم مادرم ميگفته است! مادر اريک،ايران را ديده است و حتي يکی از جشنهای تولدش را درتهران با حضور هنرمندان ايرانی جشن گرفته اند. اريک آرکانت در يک دبيرستان فنی، نقشه کشی صنعتی را دنبال مي کرد و شش ماه مانده بود که ديپلم خود را بگيرد، به مادرش مي گويد که مي خواهد درس خواندن را رها کند و موزيسين بشود. لوگرس ناراحت شده اما خيلی زود تسليم خواسته فرزندش مي شود و او را در کنسرواتور پاريس دوازدهم ثبت نام مي کند. اريک سه سال در مدرسه موزيک بود که جنگ الجزاير آغاز مي شود و بناچار به خدمت سربازی و سپس به جنگ مي رود. اکنون پس از آن سالها هنوز هم اريک با تلخی بسيار از جنگ الجزاير سخن مي گويد. فرمانده اريک که مي فهمد وی موزيسين است، از او مي خواهد تا يک گروه موزيک تشکيل بدهد. اريک به جستجو مي پردازد و يک گروه نه نفره را تشکيل مي دهد وی امروزه از اين قضيه خوشحال است که موزيسين بودنش موجب شد تا وی چند شبی را نگهبانی بدهد و بقيه اوقاتش را به برگزاری کنسرت برای فرماندهان، افسران،درجه داران، گروهبانان و سربازان مشغول باشد. ژانويه هزار و نهصد و پنجاه و نه وارد ارتش مي شود و پس از يک دوره چهار ماهه درجه داری به الجزاير مي رود. آوريل هزار و نهصد و شصت و دو که روز پايان جنگ است به پاريس برميگردد. وی خيلی زود امتحان خود را در کنسرواتور انجام مي دهد و ديپلم خود را مي گيرد. از ديپلم موسيقی، به اداره پست می رود و پشت گيشه به فروش تمبر و تحويل نامه ها مشغول مي شود. وی برای امرار معاش کارمند پست مي شود و اواخر هفته به کار موسيقی مشغول ميشود.او گروههای موسيقی مختلف و متفاوتی و کنسرتهای فراوانی را سازمان ميده اريک بعنوان موزيسين اصلی و رهبر ارکستر کلوپ مديترانه به بسياری از کشورها سفر مي کند. در همين سفرهای جهانی است که اريک با همسر مهربان و شريک زندگيش آشنا ميشود.«مادام جی جی» در پاکی و مهربانی نمونه است. [خود من هزاران خاطره زيبا از او دارم.] مادام جی جی در اداره پست شانزه ليزه، کنار دفتر ايران اير، روبروی دفترمان (شهرفرنگ) مسئول استقبال بود. هر ايرانی که وارد پست مي شد و «مادام جی جی آرکانت» متوجه ايرانی بودن وی مي شد، او را به سوی دفترمان روان ميکرد. ميگفت آنطرف خيابان يک خانه ايران کوچک است، [زيرا خود او عاشق ايران است.] مادام جی جی آرکانت بهمراه همسرش اريک آرکانت حدود پانزده سال در ايران زندگی کرده است. اريک يک قرارداد کار برای اسرائيل داشت وقتی کارش در اسرائيل تمام مي شود به قبرس برميگردد و مدير برنامه هايش به او مي گويد که يک گروه موزيسين ايتاليايی ميخواهند به ايران بروند و جازيست ندارند، اريک قرارداد را برای ايران امضاء مي کند و در تابستان هزار و نهصد و شصت و پنج وارد تهران مي شود و در نخستين پنجشنبه شب در «شاتانوگا» به نوازنگی مي پردازد. وی که نت خوان چيره دستی است، به راحتی ريتمهای ايرانی مي زند. فريدون فرهاد پيشنهاد تشکيل يک گروه مستقل موزيک را به اريک آرکانت مي دهد. اريک و گروهش در «کاباره سالوت» مشغول بکار مي شود و همزمان در دهها جای ديگر چون «هتل ونک» و ميهمانيهای شخصيتهای ايرانی فعاليت ميکند.در يکی از برنامه های خود در هتل ونک، گوگوش (فائقه آتشين) با اريک آشنا مي شود. برای نخستين بار گروه فيلمبرداری تلويزيون ملی ايران جهت انجام فيلمبرداری از برنامه اريک آرکانت به هتل ونک آمده بودند. گوگوش برنامه خودش را پيش از گروه اريک اجرا مي کند و سپس به پای کار موزيسين فرانسوی مي نشيند. وی به اريک نزديک شده و از او مي خواهد تا يک آهنگ و ترانه فرانسوی را به او پيشنهاد کند. اريک، ترانه «زاوه پا وو ميرزا؟» آيا شما ميرزا را نديده ايد؟ (ميرزا نام سگ شاعر است.) اريک ترانه و آهنگ را به گوگوش مي دهد و خانم از چشم اريک دور مي شود و اريک او را نمي بيند تا پس از هفت سال! و آنجاست که اريک نخستين کارش را برای گوگوش ارائه مي دهد که شهرت بزرگی مي يابد.«خلوت» يه تنهايی يک خلوت يه سايه بون يه نيمکت، آهنگ اين ترانه توسط ناصر چشم آذر ساخته مي شود و اريک آرکانت آنرا بسبک آمريکای لاتين تنظيم مي کند.اريک آرکانت بعنوان تنظيم کننده آهنگ، بناگاه نخستين شخصيت در ايرانی شد و تقريبا برای بيشتر خوانندگان کارهای زيبا و بياد ماندنی تنظيم کرد. پس از گوگوش، اريک همکاريهايش را با ليلا فروهر، شهره صولتی، نوش آفرين، مرجان، نسرين، نلی، بتی، مازيار، افشين مقدم، فريدون فروغی، ويگن، کيوان، رامش، ژاکلين، سلی، حسن شماعی زاده، ابی حامدی، داريوش اقبالی، مرتضی برجسته، شهرام شب پره، مارتيک، عارف، منوچهر سخايی، حسن ستار و ... ادامه داد.اريک آکانت يک سبک تازه ای را از موزيک جاز، پاپ، شش و هشت را برای هنرمندان ايرانی به ارمغان آورد و سازهای بادی و جاز را در ايران پروراند.يکی از شاهکارهای اريک آرکانت برای شهرام شب پره پايه تمامی تنظيمهای بعدی او شد. اريک آرکانت موزيک متن چند فيلم ايرانی را ساخته است از جمله «آتش جنوب» با بازی: ناصر ملک مطعی، پوری بنايی، علی آزاد و رضا فاضلی. که ساخته: آلن بارونه و توليد مشترک ايران و فرانسه بود و بر اساس داستان فيلم «مزد ترس» در سال هزار و سيصد و پنجاه و پنج ساخته شد. فيلم دومی که موزيک متن آن توسط اريک ساخته شده است، «بوی گندم» است، با بازی: فرزان دلجو، آيلين دردريان، عنايت بخشی، ابی و شهرام شب پره که در سال هزار و سيصد و پنجاه وهفت توسط فرزان دلجو و امير مجاهد دراستوديو نقش جهان آفريده شد. سومين موزيک متن فيلم «تکيه بر باد» با بازی: مرجان، فريدون ژورک، فرخ ساجدی، محمد مطيع، شهاب عسکری، طوطی سليمی و نعمت گرجی است که در سال هزار و سيصد و پنجاه و هفت توسط فريدون ژورک در سازمان سينمايی ژورک ساخته شد.بسياری از کارهای اريک مورد توجه مردم ايران و هنرمندان ايرانی قرار گرفت و هنرمندانی چون: بابک بيات، واروژان، حسن شماعی زاده، ناصر چشم آذر، حسين واثقی، سياوش قميشی و ... برای تنظيمهای آهنگهای خود به اريک مراجعه ميکدند.آنتونی فرزند اريک که نام کريم را نيز با خود دارد و متولد تهران است، درهفت سالگی بهمراه پدر و مادرش که اصليت سوئيسی دارد در يازدهم بهمن هزار و سيصد و پنجاه و هفت تهران را بسوی پاريس ترک ميکند.اريک زبان پارسی را همچنان بخوبی سخن ميگويد و هر گاه در ميهمانيهای مختلف با ما حضور دارد، او را به شوخی بعنوان يک ايرانی اهل خوزستان معرفی ميکيم و همه دوستان با عشق و شوق بسيار به پای سخنان او مينشينند.هنوز هم تک تک هنرمندان بزرگ ايرانی برای اريک احترام ويژه ای قائل هستند، ابی، داريوش، ستار، شماعی زاده، خانمهای ليلا فروهر، شهره صولتی، و خلاصه همه اين عزيزان وقتی در خانه و يا دفترمان هستند، صحبت از اريک مي شود با شور و شادی بسياری از او ياد مي کنند و مي خواهند تا گوشی بردارم و اريک را در نشست خود دعوت کنيم. خانم ليلا فروهر در پاريس بود و ما در جستجوی هديه ای زيبا برای تولد او بوديم! در فوريه يکی از همين سالهای زيبای پاريس به خانم ليلا گفتيم در کنسرت آينده شما، اريک تومبا خواهد زد. خانم ليلا فروهر باور نکرد. اما روز برنامه، اريک در سالن حاضر بود و پس از سالها به روی صحنه آمد و در کنار گروه ارکستر ليلا سه ساعت تومبا زد.اينروزها اريک آرکانت مانند سالهای پيش يک موسيقيدان بزرگ جهانی است که بويژه در فرانسه شهرت ويژه ای دارد. اما او اين مهر را ورزيد و پس از سالها در کنار ليلا فروهر و شهره صولتی به روی صحنه آمد. اکنون که در کنارم نشسته است مي گويد چی مي نويسی؟ نکنه اينها را بدون اينکه برای من بخوانی جايی متتشر کنی و بهمين دليل است که مي خواهم مانند قرار پانزده سال پيش که نخستين آلبوم دنس ميکس را با او امضاء کردم، امسال هم برای انتشار بيوگرافی او امضاء بگيريم.
نوشته : سياوش اوستا http://www.ericarconte.com
۱۳۸٦/۱٠/۸
مصاحبه ی اختصاصی ترانه بازی با استاد اردلان سرفراز ؛ ( ۱ )
*** بی پرده و با افتخار و برای آغاز از کلام شاعر وام می گیریم و باز از ریشه آغاز می کنیم که در همیشه ی سرزمین زادگاهِ شاعر است، از جاده های جنگلی ِ باران ِ رو به تشنگی ِ شنزار تا سواحل ِ عطش، جایی میان ساحل و شن باد های کویری ، از زادگاهِ شاعر؛ برای من و مایی که دیریست راه را نمی شناسیم چه موهبتی بهتر از این، که روح ِ خود را به دستِ کلام ِ داغ ِ کویری ِ شاعر بسپاریم؟ کلامی که ما را به سرزمین ِ خشکسالی ِ جاوید، به سرزمین ِ تشنه - داراب - می برد. به مهمانی ِ تابستانی ِ باغی که باغ بوده، باغی که باغ بود و دیگر نیست! ؛ وشاعر دل پاکِ ما، چه مهربانانه کام ِ خشک و دل های سوخته ی مارا به مهمانی ِ چشمه و باغستان، سیراب و با طراوت خواهد کرد؛ استاد اردلان سرفراز، شاعر ِ همیشه صادق و همیشه استوار در رجعتی دیگر بار به ریشه ی تولد شعر ِ خویش - که تولد خودِ شاعر است - ، ما را در این شکسته زورق طلایی نا خدا می شود تا که عاشقانه دل به دریا بزنیم و با هر خروش از امواج بی پایان اندیشه های والای شاعر، در عبور از طوفان دریاها به قدر ِ جرعه ای از زلال بی کران افکار او در جام خالی ِ داشته هایمان برگیریم؛ *** استاد اردلان سرفراز، بزرگ ترانه سُرای بیدار و محبوبِ سرزمین عزیزمان در غربت و در مصاحبه ای اختصاصی با پایگاهِ ترانه بازی امکان بیان دیدگاه، پرسش و نظراتِ یاران ِعزیز در این زمینه به وسیله ی پست الکترونیکِ TaranehBazi@yahoo.com مهیا می باشد شاد باشید
۱۳۸٦/٩/٢٢
نقطه سر خط
۱۳۸٦/٩/۱٦
اردلان سرفراز؛ ترانه ی بيدار، ترانه ی فردا
با من که در بهار خزانم، قصه های فراوانی ست با من که زخم های فراوانی بر گرده ام به طعنه دهان باز کرده اند هر قصه یک ترانه هر ترانه خاطره ای دیگر هر عشق یک ترانه ی بیدار است؛ اردلان سرفراز- ترانه ی آغاز- از ریشه تا همیشه *** پیرو مطلب پیشین که تحت عنوان اردلان سرفراز؛ نهایت عشق در بی نهایت عرفان، پیرامون شناخت ویژه گی های بعضاً منحصر بفردِ آثار شاعر توانا، اردلان سرفراز عزیز و همچنین آشنایی بیشتر با زوایای فکری ایشان مطرح شد، اینبار در دومین قدم در زمان جاری می شویم تا برای روایت پرده ای دیگر همراه با شاعر ِ بیدار، به گذشته برگردیم و از گذشته به حال و آینده سفر کنیم؛ *** * ترانه ی بیدار، ترانه ی فردا * درست در زمانی که هنوز کسی به " اندیشه ی تفسیر صفر " فکر هم نمی کرد فریدِ زلاند هرگز گمان نمی برد ترانه ای که اردلان آن را به عنوان تازه ترین سروده اش از پشت تلفن برای او می خوانـَد، همان کابوس حقیقی ِ فردایی باشد که هیچکس نمایی هرچند محدود از آن تصویر را در لابه لای صفحاتِ پُر زرق و برق آلبوم ِ رویاهای خود جای نداده است. به جز شاعر که " درست مثل تصویر گری که منظره ای را می بیند و به آن بر سپیدی بوم جان می بخشد*، این تصویر را در رویا دید و در این شعر نقاشی کرد؛ در آن لحظات اگر فرید می دانست سال ۲۰۰۰، ترانه ای که کابوس اش خواب دنیایی را همچو خواب شاعر بر آشفته می کند روزی به تعبیر خواهد رسید، هرگز فرصتِ طلایی ِ نوشتن ملودی بر روی این سروده ی پر رمز و راز ِ اردلان سرفراز را، به راحتی با حسرت همیشگی ِ انجام ندادن این کار عوض نمی کرد، حسرتی که حاصل آن تجربه ای شد برای او در تصاحبِ دیگر فرصت های طلایی ِ آینده و همچنین ساخت آهنگ بر شاه ترانه ای دیگر از جنس ترانه ی سال۲۰۰۰؛ البته چندین سال بعد از اجرای این ترانه، در هنگامه ای که این ترانه به گـُل نشست؛ یعنی زمانی که در فصل ِ شکفتن ِ فلز، جایی میان سقوط و فرار، میان گریز و انتظار. در سیاه سال ِ سقوطِ عاطفه به بی نهایت زیر ِ صفر، جایی در نهایتِ فرا رسیده ی ذهن بشر و در زمانه ای که انسان در اندیشه ی تفسیر هیچ به جستجوی یافتن معنای عشق و احتیاج می گشت معنی ِ نقش بسته بر نوار ِ حافظه حقیقتِ دردی بی علاج بود، این ترانه تعبیر شد؛ *** سال سقوط، سال فرار سال گریز و انتظار فصل ِ شکفتن ِ فلز سال ِ سیاهِ دو هزار سال ِ سقوطِ عاطفه تا بی نهایت زیر ِ صفر نهایتِ معراج ذهن اندیشه ی تفسیر ِ صفر تو ذهن ِ ماشین های سرد معنای عشق و احتیاج روی نوار ِ حافظه یعنی یه دردِ بی علاج *** سال به بن بست رسیدن پنجه به دیوار کشیدن از معنویت گم شدن تن به غریزه بخشیدن قبیله یعنی یک نفر همخونی معنا نداره همبسنگی خوابیه که نعبیر فردا نداره سال سقوط سال ِ فرار سال گریز و انتظار پاییز ِ تلخ و بی بهار سال ِ سیاهِ دوهزار *** سالی که خون تو رگ ها نیست قلب فلزی تو سینه س وقتی که تصویر زمان شکستگی ِ آینه س قبیله یعنی یه نفر همخونی معنا نداره همبستگی خوابیه که تعبیر فردا نداره *** تو اون روزایی که می آد کسی به فکر کسی نیست هرکی به فکر ِ خودشه به فکر ِ فریادرَسی نیست همه به هم بی اعتنا حتی به مرگِ همدیگه کسی اگه کمک بخواد کی می دونه اون چی می گه توی کتابای لُغـت سپیده برگ ها همیشه نه دشمنی، نه دوستی هیچی نوشته نمی شه *** این ناگزیره واسه ما سیر ِ صعودی تا سقوط همیشه قصه ی صدا تمومه با حرفِ سکوت وقتی که آیینه ی عشق سیاه بشه زیر ِ غَبار وقتِ طلوع ِ فاجعه س می رسه سال ِ دو هزار *** شاعر ِ فردا، بر بوم ِ سیاهِ زمان ِ خود با سپیدی ِ کلامَش فردا را تصویر کرد؛ فردای آن روز که همین امروز ِ ما ست. امروز ِ بن بست و غریزه در ازدحام ِ قبایل ِ یک نفره، امروز ِ غرق شدن در خوابِ بی تعبیر و نافرجام ِ همبستگی؛ شاعر در شکستگی ِ آینه و در هم ریختگی ِ زمان تصویر روزهای نیامده ای را می دید که می آید، روز های بی فکری روزهای بی اعتنایی و پوچی ِ کتاب های لغت، روز های نه دشمن و نه دوستی روزهای مرگِ قلم؛ وترانه ی فردا همچو سیر ِ صعودی تا سقوطِ ما، نا گزیر آغاز شد، اما همچون قصه ی صدا با حرفِ سکوت به پایان نرسید، که شاعر در آیینه ی غبار گرفته ی عشق، کابوس ِ طلوع ِ فاجعه ای را می دید که تکه تکه های تصویر آن در ذهن او قطره قطره انباشته می شد تا به انفجاری تاریخی برسد که سرانجام هم -در ترانه ای دیگر- رسید، درسال ِ صفر؛ ادامه دارد * توضیح: قسمت هایی از متن برگرفته از پی نوشت های شاعر در کتابِ از ریشه تا همیشه
۱۳۸٦/٩/٥
خوشا فریاد زیر آب
هنوز نمی توان باور کرد، هنوز گویی که این تکه ی " ناجور" از سرنوشت را خواب دیده ایم، انگار هنوز در خوابیم... باید یک سال می گذشت تا به یادِ "بابکِ بیات" سری تکان دهیم و آهی از حسرت بکشیم، یک سال گذشت تا یادمان بیاید در چنین روزی بود که ستاره ای خاموش شد ....؛ 
اما گمان می برم که سال های بیشتری از غروب این ستاره گذشته است، پنجم ِ آذر ماهِ هشتاد و پنج، این تاریخ درست نیست؛ ستاره ی خاموش ِ امروز ِ ما دیری پیش از این در غربتِ خاکِ خود رو به زوال نهاده بود؛ راستی... سلام؛ سلام به تو که در آرامش ِ ابدی ات خوش آسوده ای، به تو "بابکِ عزیز" که نمی دانم چرا بعضی ها می گویند که از میان ما رفته ای. حتماً دلیلی دارند، شاید در این یک سال به گوش ِ جان قدم در کوچه ای "بن بست" نگذاشته اند تا بی اختیار حضور لحظه به لحظه ات را زیر لب اینگونه بی اختیار زمزمه کنند :" میون این همه کوچه مه به هم پیوسته ... کوچه ی قدیمی ِ ما کوچه ی بن بستِ "، ویا که اصلاً در غربتِ خود "خونه" را با هر نت واژه از نوای ِ ساز ِ تو، عاشقانه نساخته اند؛ 
در آرامش ، خود آسوده بخواب آسوده بخواب و غصه ی حیرانی ما به دل دریایی ِ خود راه مده که براستی ما، این قوم ِ فراموشی، از تبار ِ فراموشکارا نیم. آسوده باش و همچنان سکوتِ چندین ساله ی خانگی ات را بی صدا، فریاد کن، چه فرقی می کند فریاد زیر آب یا که فریاد زیر خاک .. که صدای سکوتِ تو در همیشه ی سبز ترانه و سرخی ِ همیشگی ِ عشق جاری ست، آسوده باش و خوش بخواب ...؛ 
*** با تو آسان می شد از دست سیاهی ها گریخت از هراس ِظلمتِ شب های بی فردا گریخت اعتقادِ مُرده را بار ِ دِگَر بیدار کرد از شبِ انسان کُش ِ بی اعتقادی ها گریخت ای هوای هر نفس، آزادی، ای والا کلام گر نباشی در میان، باید که از دنیا گریخت ***
۱۳۸٦/٩/٢
خسته ام
می خواهم که باز جسارت به خرج دهم و دست به قلم ببرم، می خواهم که بنویسم؛ دیگر به آنجایی رسیده ام که نمی باید، به آخر ِ خط ، به نهایتِ ظرفیت، به بن بستِ بودن. دست بر قلم می برم تا که شاید اندکی، فقط اندکی از عذابِ زندگانی خویش را در کُرنا کنم. صد بندِ حصار تن پیچا پیچ وجود آسمانی ام را در نوردیده و از تمام آنچه که می توانستم باشم تنها "هیچ" را برگزیده ام و در قفس خاکی خود دل به گذران بیهوده ی عمر خویش خوش کرده ام. نمی دانم در این پرده از این بازی چه حسی بر روحم سایه انداخته و نمی دانم این چه حالی ست که من، این اسیر صد ساله ی زنجیر خاک را به رهیدن و رستن شوق می دهد، و من خسته تر از هر گاه و بی گاهی که تا به حال برآن بوده ام شوق ِ دریدن حصار تن یافته و در جستجوی فرجام نا فرجام ِ خویش هم صدا با این ترانه نغم "انا الحق" برآورده و قصدِ سفر نموده ام ؛ محبس خویشتن منم، از این حصار خسته ام من همه تن انا الحقم، کجاست دار، خسته ام در همه جای این زمین، هم نفسم کسی نبود زمین دیار غربت است، از این دیار خسته ام خسته ام خسته، خستگی ِ من ِ خسته نه گُذرا و نه بهانه ایست برای سر فرو بردن در گریبان. در این دیار آشفته و افسرده، در این زمین کوچک و بی احساس و در این خاکِ همجنس و هم روح چه ناخواسته شوکران غربت سر کشیده ام، چه بی رمق در این بند هر آینه بی هم نفس شکسته ام، چه تلخ خامُشی پیشه کرده ام و چه سخت منزلی برگزیده ام کشیده سرنوشتِ من، به دفترم خط عذاب از آن خطی که او نوشت به یادگار، خسته ام به گردِ خویش گشته ام سوار این چرخ و فلک بس است تکرار ملال، ز روزگار خسته ام هنوز به نیمه راهِ این فاش گویی نرسیده ام که لغزشی در خود نهیبم می زند، قطره اشکی در نگاهم می جَهَد، تَرَک خطی بر قامتِ استوارم می روید، لرزه ای بر اندامم می افتد و زمان در وجودم می ایستد. دستی بر پیشانی ام خستگی ِ روحم را به یادگار حک کرده، دست خطِ شوم وسیاهِ عذابی همیشه گی که سرنوشتی نا روا بر من روا داشته؛ دلم نمی تپد چرا ، به شوق این همه صدا من از عذابِ کوهِ بغض به کوله بار، خسته ام در انتظار معجزه، فصل به فصل رفته ام هم از خزان تکیده ام، هم از بهار خسته ام همیشه من دویده ام به سوی مسلخ غبار از آن که گم نمی شوم در این غبار، خسته ام باز در انتهای دالان خیالم روزها را به انتظار حادثه ای و شاید اعجازی، یکی یکی سوزانده ام، ماه ها را گذرانده و طعم فصل ها چشیده ام. باز به سرحَدِ تنهایی رسیده و از نهایتِ خستگی تکیده ام. خستگی ام بی پایان، خستگی ام بی درمان، و باز قامتم چو شاخه ای سنگین از بار ِعذاب، در خزانی ابدی خمیده است؛
من، این زندانی تن، این در بندِ خویشتن، این سوار ِ بر غبارها خسته از تکرار این تکرار ها، در سیاه چاله ی غرور و در سلول انفرادی ِ تباهی، لحظه به لحظه محوتر و محو تر از آن مبارک ذاتِ ازلی و ناپیدای خویش به گورستان ِ سوخته ی آرزو هایم نزدیک و نزدیک تر می شوم، که از عذابِ کوله بار عمر خود زانو به خاک نهاده و در هر گریزی شکستن می آموزم. پاین قصه در راه است؛ پایانی نه شاد نه غمناک، نه خوش رنگ و نه بد رنگ. پایان قصه خاموش پایان قصه پوچ است، پایان قصه مرگ و پایان ِ قصه کوچ است؛ به من تمام می شود سلسله ای رو به زوال من از تبار ِ حسرتم که از تبار خسته ام قمار بی برنده ایست، قمار تلخ زندگی چه برده و چه باخته، از این قمار خسته ام گذشته از جاده ی ما، تهی ترین غبار ها از این غبار ِ بی سوار، از انتظار خسته ام در این مرداب، در این مرگزار ِ آرزو، در این باغ پُر حسرت و در این دار خستگی رو به زوال سلسله ای می گذارم که از تبار آنم. در این شکستگی از این خستگی به خود می پیچم، در خود می ریزم، بر خود می لرزم؛ من، بی رویا، بی احساس، بی اندیشه، تنهای تنهای تنها به پایان می رسم. من، بی سر انجام، بی احتیاج، بی تمنا، در این قمار مغلوبی جاویدان می شوم. من، ساده و بی خیال و بی امید، خسته ی خسته ی خسته به خود می بازم، چه تلخ حیله ها که در افسون ابدی این قمار، در خیال من شوره زار را به سرابِ آرامش زینت می دهد. من واژه به واژه در سکوت خود، همکلام با شاعر، هم درد و هم غصه اش می شوم. چه خستگی، این دیگر دردِ مشترک، فرصتِ پرواز از من ربوده است. باز با ترانه ای دیگر، باز با نوایی دیگر و صدایی همیشگی، خستگی، این کهنه میراثِ ابدی انسان را، فریاد می زنم؛ باز در گام به گام این صدای همیشه آشنا و هم خانه اوج می گیرم، باز در واژه به واژه ی صداقتِ شاعرِ هم احساس و هم ریشه ام به بلندای فریاد به نهایتِ اشک می رسم؛ 
من، لحظه به لحظه در امواج پر تلاطم این ترانه غرق می شوم. من اشک می ریزم و سرد می شوم، دستانم می لرزد و گونه هایم بر می آید. من در نقطه ی پرگار وجودِ خویش محو می شوم، من در هر تپش از نبض به خواب رفته ی رگان ِ خُشکم خُرد می شوم، من بی هیچ مقاومتی یا گلایه ای در محبس خود ساخته ی خویش می پوسم، روز به روز، سال به سال، بیشتر و بیشتر از پیش تر ِ خویش ...؛ *** خسته ام شاعر: اردلان سرفراز خواننده: داریوش آهنگساز: بابک افشار
۱۳۸٦/۸/٢٠
دومین ترانه بازی نون و پنیر و سبزی
قرن بیستم را با ترانه بازی «نون و پنیر و سبزی» پشت سر گذاشتیم.
The Show Must Go On!
اینک قرن بیست و یکم را با دومین ترانه بازی آغاز می کنیم.
تجربه ای تازه تر و بهتر
با موسیقی فرید زولاند
کاری از شهیار قنبری
نمایش، رقص، ترانه
نمایشی از رقص ترانه
فرصتی برای به گل نشستن چهره های تازه و صداهای نو...
روز یکم دسامبر 2007
روزی برای گزینش بازیگران و آوازخوانان دومین ترانه بازی هنر معاصر
تجربه ای دیگر در صحنه ترانه نوین ایران زمین
نشانی تماس بر روی اینترنت: FromU2Shahyar@yahoo.com & FaridZoland@aol.com
شماره تلفن تماس: (562) 9127457 *** مهرانا (وبلاگ شعری بی نام) و حسین (وبلاگ ترانه بازی)
|